|
پسر شیرینتر از عسل ما | ||
|
[ چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 20:51 ] [ مامانی ]
[ سی و یکم فروردین 1391 ] [ 12:32 ] [ مامانی ]
[ سی و یکم فروردین 1391 ] [ 12:20 ] [ مامانی ]
قد 100 سانتی متر
وزن 17 کیلوگرم یک معاینه چشم هم انجام میدادند که به دلیل اشنا نبودن رادین به جهات علامتها قرار شد بعد از اینکه جهتهای علایم را بهش یاد دادم دوباره ببرمش واسه معاینه [ پانزدهم فروردین 1391 ] [ 17:29 ] [ مامانی ]
[ دهم فروردین 1391 ] [ 18:39 ] [ مامانی ]
[ سی ام بهمن 1390 ] [ 23:23 ] [ مامانی ]
مدتی است که دیگه نمیام اینجا وبرات نمی نویسم چون تو اینقدر مهربونی و شیرین زبون که دیگه دلم نمیخاد از کنارت تکون بخورم و یک دلیل دیگش اینکه به خاطر حساسیت چشمام قدغن شدم که بیام نت واسه همین توی یه دفتر همه چی را واست می نویسم برایت از زیبایهات از چشمای نازت از سوالهای نا تمومت و از عشق بی حدم به تو نوشتم برایت نوشتم که تویی قلب حقیقی من ، نه انچه در سینه ام می تپد کودک معصوم من دوست دارم دنیا دنیا، ومرا ببخش به خاطر همه کم و کاستیهایم [ نوزدهم بهمن 1390 ] [ 19:52 ] [ مامانی ]
به رادین جون اسم انگشتاش را یاد دادم انگشت کوچک؛ سبابه؛میانی؛اشاره؛ شصت هر وقت میخواد چایی بخوره دست میکنه توی قندون چند تا قند را تو دستش میگیره و میگه: این شصت دوباره چند تا قند دیگه و سبابه ؛ اگر جلویش را نگیری قندون را خالی میکنه تو لیوانش به بهانه هر کدام از انگشتانش البته من دفعه اول که فقط نگاهش کردم و خندیدم و دفعه های بعد دیگه تا رادین دست میبره واسه قندون بی اختیار خنده هام شروع میشه و این باباش هست که جلویش رو میگیرد از این کارهایش فیلم گرفتم خیلی باحاله [ ششم بهمن 1390 ] [ 21:21 ] [ مامانی ]
|
||